خرید بک لینک
چقدر چیزی دارم برای نوشتن و یا به عبارتی صرفا یادداشت کردن امشب یکی از خوشی های شدید و کاذب بود، بهتره بگم دیشب و امشب الان یه جوریم هه، شبیه همون بهترین حالت که گفته بودم +یه به اصطلاح بنده ی خدایی، مانع خوشی یه استان شده، وگرنه کنسرت فوق العاده س +میگن بیل به کمرت خورده، کمر من الان دقیقا در همچین شرایطی قرار داره، ممکنه فردا نتونم بلند شم هه +یه حس ناامیدی یا به قول خودمممم نااحسانی وحشتناک سه روزه چسبیده به من شده شبیه مزه چربی گوشت گوسفند، خراب کرده کل طعم زندگی رو، نمیدونم چجوری ردش کنم، نمیدونم تا کی میخواد بمونه، ولی میدونم که علت بوجود اومدنش...حداقل فعلا رفع نمیشه حالا بیا بگو چه کنم؟ ژلوفنِ این روحیه چیه؟ هوم؟ نوشتن تو اون دفتری که غزال میگفت؟

برچسب: نویسنده: پویا مرادی تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 12:57

جوینده، حداقل تو نت یابنده س امشبم یکی از اون جستوجو هارو داشتیم پیدا کردن یک فیلم که nسال قبل دیدم،فیلمی که نه اسمشو میدونستم نه داستانش یادم بود نه اسم بازیگر هاش و نه هییییچ چیز +بابت فرنی، الان چندین ساعته اعصاب من رو به راه نیست، باورت میشه؟ خودم نمیتونم باور کنم، به نظرم فرنی بهانه س نه؟ آدم باش، آدم باش و بداخلاق نباش، آدم باش و مهربون باش با کسایی که تحمل یک لحظه نبودنشون رو نداری، که اگر نباشن دیگه هیچ غلط کردمی فایده نداره، تویی که این فکر هر لحظه باهاته بیشتر حواست به بداخلاقیات باشه...بفهم +اصلا هر دختری،وقتی باباش تحسینش کنه، ذوق مرگ میشه، فرقی هم نداره دو سالش باشه یا بیستودو سال...

برچسب: نویسنده: پویا مرادی تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 12:57

حس بامزه ای هست که همبازی بچگیات ازدواج کنه، اونم انقد زود، امیرحسین مزدوج شدنت مبااارک، ولی من نمیتونم جمعه بیام مراسم نامزدیت،چرا؟ چون چهارشنبه باید برم دندون پزشکی، و اوضاع جمعه مساعد نخواهد بود، ضمن اینکه حسشم نیس، میدونی، کلا نیس حالا جدا از موضوع امیرحسین که در این سن و زودتر از برادر بزرگترش ازدواج کرد، من موندم چرا الان انقد ملت زود مزدوج میشن!!!؟ انقد زودم لازم نیس دیگه واقعا:| الان ساعت ۲ نصف شب، هندزفری تو گوشمه و؟ پررررر از فکر، انواع و اقسام، چرتوپرت و جدی، مهم و مسخره خودمو خودمو خودم...منومن...بله، اینگونه

برچسب: نویسنده: پویا مرادی تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 12:57

دیشب بسیار بسیار دیر خوابیدم، چهارو نیم شایدم دیرتر، صبح حدود ۹:۴۵ با صدای حرف زدن مامان با تلفن بیدار شدم(نمیدونم که چرا این صدا در نهایتِ ضعیف بودن منو بیدار میکنه همیشه) مامانجون پشت خط بود، متوجه شدم قصد داره منو برای اومدن به مهمونیِ امروز راضی کنه، منم واسه اینکه نگن "چقد میخوابه" گفتم بیدارمو خلاصه گوشی رو مامان آورد، فرمودن بیا، فرمودن اگه نیای نمیگن چرا نیومده خونه مامانجونش؟ گفتم مگه من برای حرف بقیه زندگی میکنم؟ خب بگن، فرمودن بیا چند ساعت تحمل کن، گفتم مجبورم مگه؟ گوشیم چون شارژ نداشت خاموش بود، دو سه ساعت بعد که روشنش کردم اس ام اس خاله رسید که گفته بود خواهش میکنم که بیا، تو میای خونه مامانجونت نه عمه ها و... میخواستم سرمو بکوبم به دیواااار، اصلا درکی از "خوشم نمیاد" و "معذب بودن" ندارن، آقا، من، از خانواده پدریِ مامان، خوشم، نمیاد، خودشونم از هم خوششون نمیاد ها، ولی انگار مجبورن، مهمونی برگزار میکنن، من که مجبور نیستم. والا اصن در این مورد به حدی راحت و مطمئنم که تو روشون هم میتونم بگم حسمو الان هم مامان رفته:) خیلی هم عالی:) کلا حس خوبی دارم از اینکه خودمو عذاب نمیدم بی دلیل:) +بگم فردا واسه دندونام کش صورتی بذاره بچگونه س؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برچسب: نویسنده: پویا مرادی تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 12:57

الان اظهار نظر سیاسی دارم، ولی میگم بنویسم خب که چی؟

اظهار نظر اجتماعی هم زیاد دارم

ولی خب بازم همون که چی؟

اینه که فقط میتونم ثانیه ای بنویسم اونم حرف های اکثرا بی اهمیت

الانم استرس گرفتم از اینکه خوابم نمیبره و چند ساعت دیگه باید بیدار شم

+عرض شود که

گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود

به شدددددددت دلم ازینا که خط بالا گفته میخواد، میفهمی؟ به شدت

ولی همش نمیشود که نمیشود که نمیشود:|

برچسب: نویسنده: پویا مرادی تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 12:57

آب حال آدمو خوب شایدم خنثی میکنه وقتی که بی هیچ اتفاق خاصی خیلی پکری برو یه دوش بگیر، رفع میشه آره +کی گفته فقط وقتی که بین دو تا دختر، کوچیکه اول ازدواج میکنه دخترِ بزرگ براش سخته؟ مامان میگه امشب مهدی بغ کرده بوده، آخی، درک میکنم چرا؟ من که تجربه همچین چیزیو ندارم درکل سخته دیگه، حالا واسه هرکی از یه لحاظ +نیومدم بنویسم چقدرررر خرسندم از اینکه احتمالا شب یلدا خونه باباجون دورهمی نخواهیم داشت، خوشحااااال ها +عکس دوقلو های مجید صالحی رو نگاه میکردم سرشب، میگم خدایا یدونه ازینا لطفا!!! (چی بهتر از یه دوقلوی دخترو پسر هست اخه) +دلم یک سری عکس جدید میخواد برای دیوار اتاقم +فردا شنبه س:|

برچسب: نویسنده: پویا مرادی تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 12:57

میخوام بنویسم، حسی شبیه به وسواس اجازه نمیده

وسواس چه مدلی؟ این مدلی که هرچی مینویسم با خودم میگم دلم نمیخواد اینا یادم بمونه چرا ثبت کنم؟ بعد بیخیال میشمو از بلاگفا میرم بیرون تا دفعه بعد و دوباره همین حکایت

برچسب: نویسنده: پویا مرادی تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 12:57

قبل تر ها، یا به عبارتی تا قبل از دیروز، خواب یه جور ریست شدن احوال محسوب میشد یعنی چی؟ یعنی من اگه پکر میشدم با خودم میگفتم خب، فردا صبح درست میشه، اما گویا در مورد الان، اصلا صادق نبود این ماجرا، بگذریم دوست خوب، عالی ترین اتفاق دنیاس:) منم دارم دو سه تا:) راستی اگر امشب رو عدو تصور کنیم، عدو شده سبب خیر خیر چیه؟ خیر اینه که امشب اگه این مراسم نمیبود، مجبور بودم برم جایی که درصدی علاقه نداشتم، بله، دورهمی جوانان خانواده؟یه همچین چیزی، بازم خداروشکر که نمیشه برم:) یعنی امشب خوش میگذره؟ به نظرت؟ هوم؟ باید برم کارامو انجام بدم، یک ساعت بیشتر وقت ندارم!!!

برچسب: نویسنده: پویا مرادی تاريخ: چهارشنبه 15 آذر 1396 ساعت: 15:07

امشب حالم بد بود، اولش

اونقدررر که اگر بهم میگفتن اجازه داری گریه کنی در کسری از ثانیه اشکام سرازیر میشد، دوس داشتم بیام خونه و خودمو بابت رفتن کلی سرزنش کردم

اماااا

الان خوبم، آرومم، بهم خوش هم گذشت

فقط یه سردرد بدددد الان اومده، که نمیدونم چیکارش کنم

آره خلاصه، امیدوارم بره این حال بد، تموم شه، پایدار باشه این آروم بودن...

برچسب: نویسنده: پویا مرادی تاريخ: چهارشنبه 15 آذر 1396 ساعت: 15:07

یه جوری شده هردختریو میبینم که از خودم ۵ ۶ سال کوچیکتره اما انگار چند سال بزرگتره، نمیدونم چه علاقه ای دارن اینجوری بگردن، طرف ۱۷ سالشه مثلا، بعد انگار ۲۶ سالشه، این آرایش و مدل مو و...چه کاریه خب؟:|

+پکر نیستم، ولی یه جوریم، یه بی حس که دلش نمیخواد بی حس باشه؟ یه همچین چیزی

میدونی، نگران خودمم، هه

شبیه درختا شدم، رفتم تو خواب زمستونی

من از این بی حسی بدم میاد، میفهمی؟

برچسب: نویسنده: پویا مرادی تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1396 ساعت: 5:10

کشتی هام امروز غرق شده:( میفهمی اصن؟ دلم گرفته، اینجا که میتونم بنویسم، اینجا که مال خودمه میدونی چیه احساسم این لحظه ها؟ نهایتِ پوچی، درجا دویدن، بی حسی بی حسی بی حسی اصلا اعصابم خورده، دوس دارم غر بزنم، دوس دارم بهانه بگیرم، غذا بخورم بترکم چاق شم، ناخنامو انقد لاک بزنمو پاک کنم که خراب شن، لباسای فرداشبمو جمع نکنم چروک شن، اصن فرداشب چیه ها؟ چرا من گفتم میام؟ چرا قبول کردم چند ساعت خودم نبودن رو؟ چرا سخت گذروندن رو دلم خیلی میخواست تا یکی دو هفته قبل؟ اتفاق خاصی قرار بود بیفته؟ بهترین حالتش جز این بود که آخر شب دلم بگیره از تموم شدنش؟؟؟؟ که من متنفرم از این بهترین حالت به یک چیزهایی احتیاج هست، که فقط خدا داند و تواند جوابمم نمیده، شایدم من بلد نیستم صداش بزنم، ولی مهم اینه که من کلافه ام

برچسب: نویسنده: پویا مرادی تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1396 ساعت: 5:10

چقد گلودرد این مدلی مزخرفه آخه:( دارم میمیرم خب:(

+داشتیم میگفتیم وقتی بهتر از اون چیزی که هستی تصورت میکنن، مثلا خیلی عاقل تصورت میکنن، عذاب وجدان میگیری، دقت کن؟ همینه

+چرا من باید با زووووور و بدبختی به دیگرانی! موج مثبت بدم و به جاش موج منفی دریافت کنم؟ دقیقا توضیح بده که چرا؟

+تنهایی، یه وقتایی، فقططط یه وقتایی، خیلی اذیت میکنه:

برچسب: نویسنده: پویا مرادی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 15:40

گوشیم زنگ خورد، شماره بود، صداشو قط کردم گذاشتم کنار، اقای برادر گفت شمارشو بگو، گفتم اصن آشنا نیس، گفت شماره ثابته؟ گفتم آره، گفت ۵۱۴ یا ۵۱۳؟ گفتم ۵۱۴، گفت خب بخووووون شاید بشناسی، گفتم ای باباااا ول کن دیگه، و همزمان تماس قطع شد، گوشیو برداشتم، شماره رو خوندم، دیدم رفیق جان بودن از منزل زنگ زدن، رفتم تو اتاق از تلفن خونه زنگ زدم بهش، و عذرخواهی، سپس بعد از چندیییین سال یک ساعت تلفنی حرف زدم، یادش بخیر هه... و اما رفیق، گاهی آدما یک جمله میگن و یه دنیااااا انرژی مثبته، دمت گرم که وسط حال داغونت بدون اینکه خودت بفهمی منو شارژ کردی +اون چهاردهم بود که گفتم؟ یادته؟ همین سه شنبه که بیاد، گفته بودم خیلی فوق العاده س، ولی الان نسبت بهش حسی دارم شبیه به ترس، ترس از یک جور ضدحال، حالا هرجوری، اما ا

برچسب: نویسنده: پویا مرادی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 15:40

علما!!! اعتقاد دارن که آدم باید درمورد ازدواج حرف بزنه و فکر کنه تا اتفاق بیفته به علما!!! میگم خب من که قرار نیس فعلا ازدواج کنم، هروقت خواستم، بهش فکر میکنم و درموردش کلی حرف میزنم علما!!! میگن فک کردی تا حرف بزنی میشه؟ باید از الان بگی تا بعدا بشه من: چقدر این علما!!! علاقه دارن من مزدوج شم، و تا حرفش پیش میاد تا تهِ تهِ تهِِِِ ماجرا رو میرن +تغییر دکور دادیم، چرا انقدر تغییر ناپذیرن؟ چرا انقدر براشون سخته؟ قطعا چند روز دیگه برمیگردونن به حالت قبل +یه مقدار، ظاهرا اندک اما حقیقتا زیاااااد، پکرم +گفته واسه تولد پرهام کیک shaun the sheep درست کنم:| +اصولا هله هوله خوردن خودش یه نوع تفریحه، که وقتی خودمو ازش منع کنم، زمان سخت میگذره +مشخصه که دوس دارم درمورد چیزای دیگه ای بنویسم ولی نمیتونم

برچسب: نویسنده: پویا مرادی تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1396 ساعت: 9:54

خیلی چیزا هست که باعث جذابیت یه مرد میشه، که یکی از اون موارد کار هست، یعنی چی؟ یعنی مردی که اهل کار نیس مردی که سوسوله مردی که تا پلکش میپره سه روز به خودش مرخصی میده مردی که مفت خوره چندشه و چقدر اشتباهه که من کلمه "مرد" رو به کار بردم، چون این کلم

برچسب: نویسنده: پویا مرادی تاريخ: جمعه 3 آذر 1396 ساعت: 18:40

یه وقتایی مثل الان، فکر میکنم عقلم حرف آخرو میزنه،تحت هر شرایطی:| حالا اینکه حرف آخرش "چشم" هست یا نظر خودش؟ نمیدونم دارم فکررر میکنم،فکر، که اول مرغ بوده یا تخم مرغ اول "دلم" میگه نه و عقل تابع حرفشه یا اول "عقل" امر میکنه و دل هم گوش به فرمانش؟ حال

برچسب: نویسنده: پویا مرادی تاريخ: جمعه 3 آذر 1396 ساعت: 18:40

یه دوست خیلی قدیمی، که بعد از مدت ها دیدمش، و به مناسبت تولدش سورپرایزش کردم، و دو نفری کلی خوش گذشت اصلا فکر نمیکردم انقد هیجان زده بشه!!!! خوشحال شدم:) +دیشب بعد از چند ماه تونستم شبو بخوابم، خیلییی چسبید،علت خواب این بود که در ۴۸ ساعت گذشتش فقط سه

برچسب: نویسنده: پویا مرادی تاريخ: جمعه 3 آذر 1396 ساعت: 18:40

اسپیکری که چند ماهه تو خونه س و فکر میکنن خرابه، دیشب گفتم من تا حالا بهش دست نزدم یه لحظه بده ببینم؟ فقط میخواستم ظاهرو وزنشو خلاصه اینطور چیزارو ببینم، ناگهان روشنش کردم:))) و اینگونه شد که اگر من نبودم فکر میکردن خرابه و خیلی زود سرنوشتش به سطل زب

برچسب: حرااااج, نویسنده: پویا مرادی تاريخ: جمعه 3 آذر 1396 ساعت: 18:40

صفحه بندی